[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

پارسی باکس     وبلاگ تیم پشتیبانی
بهشت نت
نرم افزار،کلیپ موبایل،تحقیق،مقاله،تحقیق آماده،مقاله تخصصی،تحقیق رایگان،مقاله رایگان،مقالات حقوقی،مقاله ورزشی،ورزشی،مقاله قرآنی،قرآن،تحقیق قرآنی
منوی اصلی


نظر سنجی


پیوند ها


آمار

بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 3 ‍
بازدید این ماه : 117
بازدید امسال : 236
بازدید کل : 236
تعداد پست ها : 10
تعداد لینک های لینکستان : 12
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0

ارث زنان ازهمه دارایى شوهر یا بخشى از آن (5)
 

ارث زنان ازهمه دارایى شوهر یا بخشى از آن (5)

 

علامه طباطبایى, در این باره مى نویسد:

 

(در بى اعتنایى به قرآن, چنان زیاده روى شد که گروهى گفتند: ظواهر قرآن حجیّت ندارد, ولى مانند: مصباح الشریعه, فقه الرضا و جامع الاخبار حجیّت دارند. بارى, زیادروى به جایى رسید که شمارى گفتند:

 

حدیث, حتى در صورتى که با صریح قرآن ناسازگار باشد, قرآن را تفسیر مى کند, در حالى که این سخن هم عِدل و هم وزنِ سخن بعضى از اهل سنت است که گفتند: حدیث قرآن را نسخ مى کند شاید چشم انداز این امّت, در دیدگاه محققى که از خارج این درگیریهاى داخلى, به آنان بنگرد, همان گونه که شمارى از آنان نیز گفته اند, این است که اهل سنت, قرآن را گرفتند و عترت را رها کردند و سرانجام کارشان به ترک قرآن انجامید; زیرا برابر فرمایش پیامبر اکرم(ص): (انّهما لن یفترقا.) و شیعه عترت را گرفتند و قرآن را رها کردند و سرانجام کارشان به ترک عترت انجامید; زیرا برابر فرمایش پیامبر: (آنها هرگز از هم جدا نمى شوند) بنابراین, امت, قرآن وعترت (کتاب و سنت) را به طور کلى رها کرده است.

 

این مسیرى که درحدیث پیموده شد, یکى از عواملى بود که در قطع رابطه علوم اسلامى, چه علوم دینى و چه ادبى, از قرآن کارگر افتاد, با این که همه آن دانشها, بسان شاخه ها و میوه هاى این درخت پاک هستند که:

 

(اصلها ثابت و فرعها فى السماء توتى اکلها کل حین باذن ربها).

 

بله, علت جدایى دانشهاى دینى از قرآن این است که: اگر با دقت بنگرى مى بینى, آنها به گونه اى سامان یافته اند که هیچ گونه نیازى به قرآن نداشته باشند. یک دانش پژوه, چه بسا تمامى این دانشها, اعم از صرف, نحو, معانى بیان, لُغت, حدیث, رجال, درایه, فقه و اصول را فراگیرد و آنها را به پایان رساند و در آنها صاحب نظر, مجتهد و خبره شود, درحالى که هیچ قرآن نخوانده باشد و هیچ گاه دستش با قرآن تماس نگرفته باشد.

 

درحقیقت, از قرآن چیزى جز تلاوت براى کسب ثواب یا حرز و دعا براى حفظ کودکان از خطرها, باقى نمانده. پس شما اى انسان و اى مسلمان! اگر اهل عبرتى, عبرت گیر.)۱۰۰

 

نتیجه گیرى:

۱. آیه قرآن در مورد ارث زن و شوهر, فراگیر است و میراث هر یک را از همه دارایى دیگرى مى داند و نامى از اعیان, عرصه, زمین, عقار, زن صاحب فرزند از شوهر و... به میان نمى آورد.

 

۲. دسته اى از روایات, که صاحب وسائل شمار آنها را به هفده رسانیده و ادعاى فوق متواتر کرده, دلالت مى کنند که زن, از زمین ارث نمى برد.

 

در بررسى آنها روشن شد که شمار ادعایى و تواتر و فوق تواتر, هیچ کدام, پایه اى ندارد و برگشت همه آنها به ۳ یا ۴ روایت است که از براى مصلحتى نامعلوم, گاهى آنها را جمع کرده و با مضمون مشترکى به اسم فضلاى خمسه در یک حدیث نقل کرده و گاه جداجدا آورده و گاه یک مضمون که تا سه راوى مشترک بوده اند, به خاطر این که در دو کتاب روایى از آنها یاد شده, یا جهت دیگرى دو روایت حساب شده است. بدین گونه: گاهى حدیثى در استبصار که خود شیخ طوسى شماره گذارى کرده یک شماره داشته, ولى در کتابهاى دیگر, مانند وسائل جدا شده و با دو شماره, دوحدیث به حساب آمده است که از مجموع بررسیها روشن شد از سه یا چهار مضمون و سه یا چهار خبر, فراتر نمى رود. پاره اى از نظر سند بسیار مشکل داشت که بیان شد.

 

۳. روایات زیادى در صدد بیان سهام و رد (عول) بودند که در آنها بیان مى شد سهام زن, هیچ گاه از یک هشتم کم تر نمى شود و صورتهاى اجتماع زن با دیگر طبقات یا دیگر وارثان را بیان کرده بود و گاهى سهام را به ۲۴ و مانند آن مى رساند و درهیچ یک از آنها سخنى از اعیان و عرصه نبود, در صورتى که اگر تفصیلى وجود داشت و زنان از زمین ارث نمى بردند, مى بایست به جاى بالا بردن سهام و ذکر کسرهاى مشکل, نخست سهم زن را از هوایى (اعیان) حساب مى کردند و یک هشتم اعیان را به او مى دادند و سپس, باقى مال را از همان سهام معروف که بسیار روشن است, تقسیم مى کردند, درحالى که در هیچ یک از آن روایات, به این راه اشاره اى نشده است. بنابراین, این دسته از روایات, به دلالت التزامى بر ارث بردن زن, از همه دارایى شوهر, دلالت مى کنند.

 

۴. در روایتى از امام(ع) درباره شخصى که وفات یافته و تنها وارث, زن اوست, پرسیده شد و امام(ع) فرمود: (یک چهارم به همسر وى بده و باقى را به سوى ما بفرست.)۱۰۱

 

در این روایت, سخنى از اعیان و عرصه به میان نیامده, با این که در آن زمانها کم ترین چیزى که هر فرد داشته منزل بوده و اجاره نشینى, پدیده کم وبیش, جدیدى است. بنابراین, اطلاق جواب و ترک استفصال دلالت مى کند که زن از همه دارایى ارث مى برده است, بویژه که وقت عمل نیز بوده و بیان نکردن, مستلزم تاخیر بیان از وقت حاجت بوده است.

 

۵. یک روایت صحیح و صریح وجود داشت که در آن امام(ع) مى فرمود:

 

(یرثها وترثه من کل شئ ترک و ترکت)۱۰۲

زن و شوهر, هر یک از همه دارایى دیگرى ارث مى برد.

 

۶. اجماع تعبدى خاصى که کاشف از قول معصوم باشد, یافت نشد. تنها رجوع به کتاب مختلف, دیدگاههاى اختلافى فقیهان شیعه را یاد کرده, کافى است, تا اختلاف فقهاى بزرگ شیعه را در این مساله روشن کند. حتى فقیهى چون شیخ طوسى, در چهار کتاب: تهذیب, استبصار, نهایه و خلاف, دیدگاههاى گوناگونى ارائه داده است و در دو کتاب مبسوط و تبیان, هیچ اشاره اى به محروم بودن زن از برخى میراث نکرده است.با این که تبیان, کتاب تفسیرى ایشان است و باید در ذیل آیه ۱۲ سوره نساء, از روایات هفده گانه مربوط به کوتاه بودن دستِ زن از عقار و اجماع موجود در این باره, سخن بگوید و بین آنها و آیه قرآن, هماهنگى پدید آورد و در کتاب مبسوط نیز, که براى نمایان قدرت اجتهاد شیعه و چگونگى ردّ فروع بر اصول نگاشته شده و مساله حل تعارض روایات با عموم آیه از مسائلى است که باید در آن جا مطرح و درباره آنها بحث مى شد, که نشده است.

 

بارى, اجماع تعبدى, تا میانه هاى حیات شیخ طوسى, وجود ندارد و از آن زمان به بعد, اگر چه اجماع, وجود دارد, ولى از نقطه نظرهاى فقیهانى مانند: علامه حلّى در مختلف و مقدس اردبیلى در مجمع الفائده روشن مى شود که این اجماع نیز, تعبدى نیست و مستند آنان چیزى غیر از روایات نیست و نمى توان از آن قول معصوم را به دست آورد.

 

بنابراین, صریح صحیحه فضل بن عبدالملک و ابن ابى یعفور (ردیف ۵ جمع بندى) با کمک دلالتهاى التزامى ردیفهاى ۳ و۴, دلالتى قوى, روشن و خدشه ناپذیر بر ارث بردن زن از همه دارایى شوهر دارند که این مضمون, مورد تایید و توافق آیه قرآن نیز هست.

 

آن گاه امر روایات ردیف ۲ دایر است بین این که:

 

الف. آنها را به خاطر ناسازگارى با روایات بسیار دیگر و با ظهور قرآن نپذیریم و بگوییم: زنان, نه تنها از همه دارایى شوهر ارث مى برند که در همه دارایى وى نیز شریک هستند و به گونه مشاع, سهم دارند. برابر دیدگاه ابن جنید اسکافى.

 

ب. روایات ردیف ۲ را ناظر به قسمتى بدانیم که آیه قرآن و روایات ردیفهاى ۵, ۴, ۳, به آنها نپرداخته بودند; یعنى آیه قرآن و روایتهاى ردیف ۳, ۴ و ۵ در صدد بیان میراث زن بوده اند و آن را از همه دارایى شوهر دانسته اند. و این دسته روایات, مى گویند: آن مقدار ارثى که زن سهم مى برد, باید از قیمت و اعیان, به اوداده شود, نه از زمین, همان دیدگاه سید مرتضى. اگر به این دیدگاه عمل شود, هم به آیه قرآن و ۳ ردیف روایت عمل شده, هم روایتهاى ردیف ۲, نادیده گرفته نشده, هم, با تعلیل وارد شده در برخى از روایتهاى: (لئلا یتزوجن) و... سازگارى دارد, هم با دیدگاه اهل سنت, که در پاره اى روایات (الرشد فى خلافهم) آمده, مخالفت دارد. پس این دیدگاه, همه وجوه امتیاز را دارد و نقصى ندارد, مگر مقدار کوششى که باید براى حمل روایتهاى ردیف ۲ بر این مطلب انجام داد و این مقدار از کوشش بر چیز دیگر و هر راه دیگر, پیشى دارد.

 

پس به طور قطع مى توان نظر داد: زن از همه میراث همسر خویش ارث مى برد, ولى ورثه مى تواند به جاى عین زمین, بهاى آن را به او بدهند. زن حق در خواست عین زمین را ندارد و تفاوتى بین زنى که از این شوهر فرزند داشته باشد و یا نداشته باشد, وجود ندارد.

 

اگر چه بسیارى از فقیهان, بین این دو گروه از زنان این تفصیل را داده اند و با اعتبار عقلى نیز سازگار است, ولى دلیلهاى موجود, بر این تفصیل, دلالت ندارند, همان گونه که بر اصل محروم بودن زن از ارث, دلالت ندارند.

 

چند یادآورى

۱. در آغاز بحث اشاره شد, تخصیص عموم آیه قرآن با خبر واحد صحیح, که صراحت بیش ترى از آیه قرآن داشته باشد, روا, بلکه واجب است. در مثل: (ما ترکتم) در (ولهنّ الثمن مما ترکتم.), فراگیر است و همه دارایى شوهر را در بر مى گیرد. حال اگر روایت صریح و صحیحى آمد و گفت: زنان یک هشتم از همه دارایى, به استثناى عقار را ارث مى برند, یا به نحو حکومت گفت: (ما ترک, عقار را دربر نمى گیرد.) این گونه روایات, آیه قرآن را تخصیص مى زنند, امّا در این نوشتار به دست آمد که چنین دلیل خاصى وجود خارجى ندارد; زیرا آن دلیل خاص, مضمون روایتهاى ردیف ۲ بود که با روایتهاى ردیف ۳, ۴ و ۵ تعارض مى کند و وقتى چنین شد, نمى توان به جواز تخصیص کتاب, به خبر واحد تمسک جست; زیرا بحث در کبراى کلى, یعنى رَواییِ تخصیص نیست, بلکه تمام بحث این است که روایات, با این همه اختلاف, تعارض و شبهه, دلیل خاصى را به ما ارائه نمى دهد, تا مخصص آیه قرآن قرار گیرد.

 

به دیگربیان: دلیل پیشى گرفتن خاص بر عام, در هر جا, آشکار یا آشکارتر بودنِ مضمون خاص است و چون خاص, آشکارتر است و یا آشکار و روشن, بر عام که ظاهر است, پیشى مى گیرد ولى در بحث ما, به جهت بسیارى اختلاف در مضمونهاى روایاتِ ردیف ۲ و ناسازگارى آنها با روایات دیگر و همچنین با آنچه در ذهن دینداران جاى گرفته, این روایات, آشکارتر نیستند.

 

۲. سوره نساء, پس از جنگ احزاب و پس از سوره ممتحنه بر پیامبر(ص) نازل شده است و از زمان نازل شدن این سوره تا پایان عمر شریف پیامبر, چندین سال به درازا کشیده.۱۰۳, بعید مى نماد پیامبرى که بیان کننده کتاب است: (لتُبیّن للناس مانزل الیهم.)۱۰۴ این حکم را براى مردم بیان نکرده باشد و برابر ظاهر آیه, زنان یک هشتم همه دارایى را به ارث ببرند و با این حکم, سهم دیگر ارث بَران, از جمله یتیمان و... به زن انتقال یابد و نبى اکرم(ص) ساکت بماند و چیزى نگوید.

 

ییا پیامبر اکرم(ص) در تمامى این موارد, از اعیان به زنان ارث داده و آنان را از عرصه محروم کرده باشد, ولى هیچ یک از صحابه و تابعین درکتابهاى خود و مفسران در تفسیرهاى خود, از آن سخنى به میان نیاورده باشند.

 

ییا پیامبر(ص) زنان را از زمین محروم کرده باشد, ولى اهل سنت که بر (تعصیب) پاى مى فشرند و در مواردى, به جاى میراث به فرزند سهمى از آن را به عصبه مى دهند, در این مورد برخلاف نظر پیامبر(ص) و خلاف نظر خود عمل کنند و ارث را براى زنان و به سود آنان تغییر دهند و باز صحابه و در راس آنان حضرت على(ع) شاهد و ناظر باشند, امّا سخنى نگویند و هیچ مطلب خلافى نقل نشود.

 

ییا حضرت على(ع) در زمان حکومت خود, هیچ سخنى در این باره نگفته و عملى انجام نداده باشد, با این که ایشان سعى مى فرمود با عمل خویش, احکام را به مردم بیاموزد, که یک نمونه از آن را در آخر بحث, نقل خواهیم کرد.

 

ییا امام حسن و امام حسین و امام سجاد(ع) سخنى از چگونگى ارث زن و محروم بودن وى از اعیان مطرح نکرده باشند. و در طول این زمانها, چقدر افرادى از دنیا رفته اند و زنان آنان برابر آیه قرآن از همه دارایى ارث برده اند در حالى که حق آنان نبوده است و حقوقى از صغیر و کبیر, پایمال شده است و ائمه ساکت بوده اند؟

 

روشن است که همه این امور بعید مى نماید. پس باید گفت: زن از همه دارایى ارث مى برد, ولى روش تقسیم و مشاعى بودن یا نبودن در آن زمانها بیان نشده است و امام باقر و صادق(ع) آن روش را بیان کرده اند. پس در طول این مدت, حق کسى از بین نرفته است, تنها شاید مزاحمتهایى در املاک فرزندان و صاحبان مال ایجاد شده باشد که بعدها حضرت باقر و صادق(ع) با بیان خویش, راه این مزاحمتها را نیز بسته باشند.

 

در پایان این نوشتار, گزارشى را از سیره حضرت امیر(ع) پس از جنگ جمل, در تقسیم ارث نقل مى کنیم, تا روش زیباى آن امام همام در تقسیم عادلانه و دقیق ارث و پرداخت سهم میراث بَران, روشن شود و الگوى کار ما گردد.

 

ثقه الاسلام کلینى, با چند سند از ابن محبوب, از حماد بن عیسى, از سوار از حسن بن على(ع) نقل مى کند:

 

(هنگامى که امام على(ع) طلحه و زبیر را شکست داد و لشکر شکست خورده و از هم گسسته, فرار کرد, لشکریان به زن آبستنى درراه برخوردند و او ترسید, بچه اى را که دررحم داشت, زنده, سقط کرد. آن بچه مقدارى مضطرب ماند و سپس مُرد. پس از او, مادر نیز از دنیا رفت.

 

حضرت على(ع) و اصحاب بر آن زن و فرزند, که در راه افتاده بودند گذر کرد و پیرامون آن زن, به پرس وجو پرداخت.

 

گفتند: او زنى آبستن بود, هنگامى که جنگ و شکست را دید, ترسید.

 

امام حسن(ع) فرمود: حضرت پرسید: کدام یک, پیش از دیگرى مُرد؟

 

گفته شد: فرزند, پیش از مادر مُرد.

 

امام حسن(ع) فرمود: حضرت على(ع) شوهر آن زن, پدر آن فرزند را خواست و دو ثلث دیه فرزند را به او داد و ثلث دیه فرزند را به مادرش داد, سپس به شوهر, نصف ثلث دیه اى را که مادر از فرزند خود به ارث برده بود, داد و به خویشاوندان آن زنِ از دنیا رفته, باقى مانده دیه فرزند را داد. سپس به شوهر نصف دیه همسرش را به عنوان ارث داد که دوهزاوپانصد درهم بود و به خویشاوندان زن نیز دوهزاروپانصد درهم, نصف دیگر دیه را داد. این [نیمى را به زن و نیمى دیگر را به خویشان وى] بدان خاطر بود که زن, فرزند دیگرى غیر از این بچه سقط شده, نداشت.

 

امام حسن فرمود: پدرم, تمام این دیه ها را از بیت المال بصره پرداخت.)۱۰۵

 

نکته هایى را که مى شود از این روایت استفاده کرد:

 

۱. ارث و بخش بخش کردن دقیق آن, از مسائل بسیار مهمى است که چشم پوشى از آن و یا تغییر آن, به هیچ روى, ممکن نیست.

 

۲. دشواریها و گرفتاریهایى مانند جنگ, اضطراب, دلهره, یا وجود مسائل بااهمیت دیگر, نمى تواند از اجراى مسائلى کوچک و محاسبه دقیق آنها, جلو بگیرند.

 

۳. بصرى, یا طرفدار طلحه و زبیر بودن یا واقع شدن جنایت در اثر کار آنان و ترس از آنان, یا بهانه هایى از این گونه, نمى تواند سبب محروم شدن شخصى از حق خود, دیه خود و مانند آن بشود, بلکه رهبر و امام جامعه, باید براى احقاق حقوق مظلومان و محرومان و دادن دیه آنان اقدام کند.

 

۵. مرده بودن یا ضعیف بودن یا به محکمه اسلامى شکایت نبردن, نمى تواند و نباید سبب محروم شدن کسى از حق خود شود. حضرت, هم حق زن مرده را حساب مى کند و به ورثه او مى پردازد و هم حق شوهر غایب را.

 

۶ . دیه افرادى که در اثر فشار جمعیت, ترس از فرار و یا مانور لشکر و دیگر امور همگانى, از دنیا مى روند, به عهده بیت المال است.

 

۷. بیت المال شهر و یا گروهى که قتل به سبب آنان اتفاق افتاده, سزاوار تر و یا متعین است که دیه آن قتل را از آن بپردازند.

 

۸. شاید بتوان گفت: در آن روزگار, بیت المال شهرهاى گوناگون, مشخص بوده و هر پدیده اى که روى مى داده, از بیت المال شهر محل رخداد, هزینه مى شده است.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

پى نوشتها:

۱. سوره (نحل),آیه ۴۴.

۲. (تهذیب الاحکام), شیخ طوسى, ج۲۹۴/۹, ح۱۵, دارالکتب الاسلامیه, تهران.

۳. (ملاذ الاخیار فى فهم تهذیب الاحکام), محمد باقر مجلسى, ج۲۷۱/۱۵, انتشارات کتابخانه آیت اللّه مرعشى نجفى.

۴. (تهذیب الاحکام), ج۲۹۵/۹, ح۱۶.

۵. (ملاذ الاخیار), ج۲۷۱/۱۵.

۶. (تهذیب الاحکام), ج۲۹۵/۹, ح۱۷.

۷. همان مدرک, ح۱۸.

۸. (ملاذ الاخیار), ج۲۷۱/۱۵.

۹.(معجم رجال الحدیث), آیت اللّه سیدابوالقاسم خوئى, ج۳۰۴/۱۷, دارالزهراء, بیروت.

۱۰. (کافى), ثقه الاسلام کلینى, ج۱۲۶/۷, دارالکتب الاسلامیه, تهران.

۱۱. (معجم رجال الحدیث), ج۲۸۵/۱۴.

۱۲. (تهذیب الاحکام), ج۲۹۶/۹, ح۱۹.

۱۳. (ملاذ الاخیار), ج۲۷۲/۱۵.

۱۴. (کافى), ج۱۲۶/۷.

۱۵. (معجم رجال الحدیث), ج۴۶/۱۶.

۱۶. (تهذیب الاحکام), ج۲۹۶/۹,ح۲۰.

۱۷. همان مدرک, ح۲۲.

۱۸. (کافى),ج۸۰/۷.

۱۹. همان مدرک۸۲/, ح۳.

۲۰. همان مدرک, ح۴.

۲۱. همان مدرک۸۳/, ح۱.

۲۲. همان مدرک۸۹/, ح۴.

۲۳. همان مدرک۹۷/, ح۳.

۲۴. همان مدرک۹۸/, ح۱.

۲۵. همان مدرک۱۱۰/, حدیث ۴ و ۹.

۲۶. همان مدرک۱۱۸/.

۲۷. همان مدرک۱۲۳/.

۲۸. (وسائل الشیعه), شیخ حرّ عاملى, ج۵۱۸/۱۷, ح۳, داراحیاء التراث العربى, بیروت; (کافى), ج۱۳۰/۷, ح۱۱; تهذیب الاحکام ج۲۹۹/۹ حدیث ۱۰۷۱, استبصار ج۱۵۲/۴, ح۵۷۷. در تمامى کتابهاى یاد شده آمده: (عن ابان الاحمر قال لا اعلم الاّ عن میسّر [استبصار میسره].) و گویا مقصود این است که ابان این روایت را از کسى شنیده,ولى یقین به اسم او ندارد. بنابراین, مرادش این است که (عن رجل لا اعلمه الاّ...) تایید مى کند این را نقل من لایحضره الفقیه ج۳۷۷/۴ حدیث ۵۷۴۸ (عن ابان الاحمر عن میسّر...) و از (لا اعلمه الا) سخنى به میان نیاورده است.

۲۹. (من لایحضره الفقیه), شیخ صدوق, ج۳۴۷/۴, ح۵۷۴۸, انتشارات اسلامى, وابسته به جامعه مدرسین, قم.

۳۰. (معجم رجال الحدیث), ج۱۰۵/۱۹ ـ ۱۰۸.

۳۱. (وسائل الشیعه), ج۵۱۹/۱۷, ح۷; (کافى), ج۱۲۹/۷, ح۶.

۳۲. همان مدرک۵۲۱/, ح۱۴.

۳۳. (تهذیب الاحکام), ج۳۰۰/۹, ح۱۰۷۴.

۳۴. (من لایحضره الفقیه), ج۳۴۸/۴, ح۵۷۴۹; (علل الشرایع), شیخ صدوق۵۷۲/, باب ۳۷۲, داراحیاءالتراث العربى, بیروت.

۳۵. اهل نظر و رجال شناسان, درباره محمدبن سنان, بسیار گفت وگو کرده اند, شمارى وى را شخصى ضعیف دانسته اند و شمارى به دفاع از وى برخاسته اند:

نجاشى مى نویسد:

(ضعیف جداً لایعول علیه ولایلتفت الى ما تفرد به.)

به درستى که محمد بن سنان, شخصى ضعیفى است. بر وى, اعتمادى نیست و به آنچه که او, به تنهایى نقل کرده, توجه نمى شود.

ایوب بن نوح, و فضل بن شاذان گفته اند:

(لا احل لکم ان ترووا احادیث محمد بن سنان.)

به شما روا نمى دانم که احادیث محمد بن سنان را روایت کنید.

شیخ طوسى مى نویسد:

(محمد بن سنان, کتابهاى زیادى دارد و بر او, بسیار طعن زده شده و ضعیف شمرده شده است.)

( به محمد بن سنان, طعن زده شده است. در متهم بودن و ضعف وى, اختلافى وجود ندارد و کسى که این گونه باشد, در دین, به روایات وى عمل نمى شود.)

صفوان درباره وى مى گوید:

(لقد همّ ان یطیر غیر مرّه, فقصصناه, حتى ثبت معنا.)

بارها, بر آن شد که بپرد, بالهایش را چیدیم, تا با ما ثابت بماند.

فضل بن شاذان گفته است:

(ابن سنان, از دروغ گویان مشهور است و خدا را بنده نیست.)

ابن غضائرى درباره وى مى نویسد:

(ضعیف, اهل غلو و سازنده حدیث است و به او, توجه نمى شود.)

از فضل بن شاذان نقل شده که گفته است:

(تا زنده ام, احادیث محمّدبن سنان را از من نقل نکنید, ولى, پس از مرگ من,اجازه دارید که از وى روایت کنید.)

از ایوب بن نوح نقل شده که گفته است:

(اینهاست احادیث محمد بن سنان, اگر خواستید, بنویسید, ولى من براى شما روایت نمى کنم; زیرا در آخر عمرش به من گفت: این احادیث را نه شنیده ام و نه کسى براى من روایت کرده است, بلکه یافته ام.)

معجم رجال الحدیث, ج۱۶, محمد بن سنان زاهدى.

از سخنان کسانى که وى را ضعیف شمرده اند و بر وى خرده گرفته اند, جهت ضعیف شماریها و خرده گیریها, روشن مى شود: (غلو), (بلندپروازى), (اعتراف به یافتن احادیث) و... از اینها که مستمسک آقایان صاحب نظر شده براى ضعیف شمارى محمد بن سنان, به دست مى آید که وى, شخص فاسدى نبود, بلکه عقایدى داشته که خرده گیران و ضعیف شماران وى, این عقاید را بالاتر از عقاید خود مى دانسته اند و مى پنداشته اند وى, غالى است و غلوآمیز سخن مى گوید; از این روى, نگفته اند: (مى خواست تباه شود و سقوط کند, دست او را گرفتیم.) بلکه مى گویند: (خواست پرواز کند و بالش را چیدیم) یا نمى گویند: (به هیچ روى, احادیث وى را نقل نکنید.) بلکه از آن جا که احادیث وى در جامعه بازتاب داشته مى گویند: (تا زنده ایم,روایات وى را از قول ما نقل نکنید.)

به راستى, شگفت انگیز است که شخصى را این همه تضعیف بکنند, با این حال, حدود هشتصد حدیث, در کتابهاى معتبر شیعه از او روایت شده باشد. بر این مطلب, بیفزایید, سخنان گردآورندگان مجامع روایى را:

شیخ صدوق (در من لایحضره الفقیه, ج۳/۱) مى نویسد:

(در این کتاب, روایتهاى صحیح را روایت کرده ام.)

ییا: (هر آنچه را که به آن عمل مى کنم, در این اثرنقل کرده ام.)

شگفت تر این که بسیارى از بزرگان حدیث, از او روایت کرده اند. ر.ک: معجم رجال الحدیث, ج۱۴۰/۱۶ ـ ۱۴۱.

روایاتى نیز از امام جواد(ع) در دست داریم که در آنها, از محمد بن سنان به نیکى یاد شده است, ر.ک: همان, ذیل محمد بن سنان.

بررسى: در نگاه نخستین, چنین به نظرمى رسد که این روایات, ناسازگار با یکدیگرند, ولى با اندکى دقت و مطالعه شیوه و روش امامان(ع) که گاه براى حفظ یاران خود از دسیسه ها و توطئه هاى مخالفان, ازآنان بد مى گفته اند و مى فرموده اند:

(همان گونه که حضرت خضر, با عیب دار کردن کشتى, از غصب شدن آن جلوگیرى مى کرد, ما با این روش, شما را از دشمن حفظ مى کنیم.)

از دیگر سوى, امامان(ع) انسانهاى احساسى نبوده اند که با اندک چیزى, از کسى تعریف کنند و به مجرد کوچک ترین لغزشى, از کسى بد بگویند.

محمد بن سنان, از یاران و موالیان حضرت رضا و حضرت جواد(ع) بوده است و چون در درک و دریافت مقام ائمه(ع) درجه بالاترى داشته, امامان او را از گفتن آن مطالب باز داشته اند.

۳۶. (استبصار), شیخ طوسى, مقدمه/ ض.

۳۷. (ملاذ الاخیار), ج۲۸۱/۱۵ ـ ۲۸۲.

۳۸. (فروع کافى), ج۱۲۹/۷, ح۷.

۳۹. (تهذیب الاحکام), ج۲۹۸/۹, ح۲۸.

۴۰. (من لایحضره الفقیه), ج۳۴۸/۴, ح۵۷۵۱.

۴۱. (فروع کافى), ج۱۲۸/۷, ح۵; (وسائل الشیعه), ج۵۱۸/۱۷, ح۲.

۴۲. (وسائل الشیعه), ج۵۱۷/۱۷, باب ۶ از ابواب میراث ازواج.

۴۳. (من لایحضره الفقیه), ج۳۴۹/۴, ح۵۷۵۴.

۴۴. همان مدرک.

۴۵. (وسائل الشیعه), ج۵۱۷/۱۷, ح۱; (فروع کافى), ج۱۲۷/۷, ح۲; (تهذیب الاحکام), ج۲۹۸/۹, ح۲۵; (من لایحضره الفقیه), ج۲۵۲/۴, ح۵۷۵۲.

۴۶. (وسائل الشیعه), ج۵۱۷/۱۷, ح۴; (فروع کافى), ج۱۲۷/۷, ح۱; (تهذیب الاحکام), ج۲۹۸/۹, ح۲۶; (استبصار), ج۱۵۲/۴, ح۳.

۴۷. (وسائل الشیعه), ج۵۱۹/۱۷, ح۶; (فروع کافى), ج۱۲۸/۷, ح۴.

۴۸. (وسائل الشیعه), ج۵۱۹/۱۷, ح۵; (فروع کافى), ج۱۲۸/۷, ح۳; (تهذیب الاحکام), ج۲۹۷/۹, ۲۴, ح۲۴; الاستبصار), ج۱۵۱/۴, ح۱.

۴۹. (وسائل الشیعه), ج۵۱۹/۱۷, ح۸; (فروع کافى), ج۱۲۹/۷, ح۸.

۵۰. (وسائل الشیعه), ج۵۲۰/۱۷, ح۱۱; (فروع کافى), ج۱۲۹/۷, ح۱۰; (تهذیب الاحکام), ج۲۹۷/۹, ح۲۹.

۵۱. (معجم رجال الحدیث), ج۱۲۱/۲۰; ج۲۹۸/۱۶.

۵۲. (وسائل الشیعه), ج۵۲۰/۱۷, ح۱۲; (تهذیب الاحکام), ج۲۹۹/۹, ح۳۲; (من لایحضره الفقیه), ج۳۴۸/۴, ح۵۷۵۲; (فروع کافى), ج۱۲۷/۷, ح۲.

۵۳. (معجم رجال الحدیث), ج۵۴/۷, احوال خطاب; ج۱۵۹/۹, احوال طربال.

۵۴. (وسائل الشیعه), ج۵۲۱/۱۷, ح۱۳; (تهذیب الاحکام), ج۳۰۰/۹, ح۳۳.

۵۵. (وسائل الشیعه), ج۵۲۱/۱۷, ح۱۵; (تهذیب الاحکام), ج۳۰۱/۹, ح۳۷; (استبصار), ج۱۵۳/۴.

۵۶. (وسائل الشیعه), ج۵۲۲/۱۷, ح۱۶; (من لایحضره الفقیه), ج۳۴۸/۴, ح۵۷۵۰.

۵۷. (معجم رجال الحدیث), ج۳۲/۱۷.

۵۸. (وسائل الشیعه), ج۵۲۲/۱۷, ح۱۷.

۵۹. (مصباح المنیر), فیومى۲۱۶/, دارالفکر.

۶۰. (وسائل الشیعه), ج۵۲۳/۱۷ ـ ۵۲۴, ح۱; (فروع کافى), ج۱۳۰/۷, ح۱; (تهذیب الاحکام), ج۳۰۱/۹, ح۳۸.

۶۱. (وسائل الشیعه), ج۵۲۲/۱۷, ح۱; (تهذیب الاحکام), ج۳۰۰/۹, ح۳۵; (من لایحضره الفقیه), ج۳۹۴/۴, ح۵۷۵۳; (استبصار), ج۱۵۴/۴, ح۱۲.

۶۲. (استبصار), ج۱۵۵/۴.

۶۳. (وسائل الشیعه), ج۵۲۳/۱۷, ح۲; (تهذیب الاحکام), ج۳۰۱/۹, ح۳۶; (من لایحضره الفقیه), ج۳۹۴/۴, ح۵۷۵۴.

۶۴. (وسائل الشیعه), ج۵۲۲/۱۷.

۶۵. (الانتصار), سید مرتضى علم الهدى۳۰۱/, انتشارات اسلامى, وابسته به جامعه مدرسین, قم.

۶۶. (مختلف الشیعه), علاّمه حلى, ج۵۴/۹, دفتر تبلیغات اسلامى.

۶۷. گاه, خبرى با سلسله سندهاى گونه گون و لفظ واحد, به ما مى رسد که مى گویند: تواتر لفظى, مانند (قولوا لا اله الاّ اللّه تفلحوا) راویان این سخن, آنقدر بسیارند که احتمال همدستى و هماهنگى آنان بر دروغ گویى, محال است, بویژه واژگان نیز یکى است. گاهى, راویان, با واژگان گوناگون, یک مضمون را روایت کرده اند, مانند (انى تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه وعترتى) یا (کتاب اللّه وسنتى) که در این جا, تواتر معنوى هست و گاهى, نه لفظ و نه معنى یکى نیست, ولى از مجموع گفته ها به دست مى آوریم که به طور اجمال سخنى در این مورد از امام صادر شده که نه بر لفظ اتفاق است و نه بر معنى, به آن, تواتر اجمالى, گفته مى شود.

۶۸. (وسائل الشیعه), ج۸۲/۱۸, ح۲۱ ـ ۲۵.

۶۹. همان مدرک۸۰/, ح۱۹.

۷۰. همان مدرک۷۶/,ح۱.

۷۱. همان مدرک.

۷۲. سوره (نساء), آیه ۲۲.

۷۳. (من لایحضره الفقیه), ج۳۴۹/۴.

۷۴. (مختلف الشیعه), علاّمه حلى, ج۵۲/۹.

۷۵. (الانتصار)۵۸۵/.

۷۶. همان مدرک۵۸۲/ ـ ۵۸۳.

۷۷. (النهایه و نکتها), شیخ طوسى, ج۲۱۰/۳, انتشارات اسلامى, وابسته به جامعه مدرسین, قم.

۷۸. (المقنعه), شیخ مفید۶۸۷/.

۷۹. (الخلاف), شیخ طوسى, ج۱۱۹/۴, مساله ۱۳۱, انتشارات اسلامى, وابسته به جامعه مدرسین, قم.

۸۰. (تهذیب الاحکام), ج۳۰۰/۹ ـ ۳۰۱.

۸۱. (استبصار), ج۱۵۵/۴.

۸۲. همان مدرک, ج۱/۱ ـ ۲.

۸۳. (وسائل الشیعه), ج۷۸/۱۸, ح۷۹/۱۲, ح۱۴ و ۸۰/۱۵, ح۸۶/۱۹, ح۳۵ و ۸۹/۳۷, ح۴۷.

۸۴. (الکافى), ابوصلاح حلبى, تحقیق:رضا استادى ۳۷۴/, مکتبه امیرالمومنین.

۸۵. (مختلف الشیعه), ج۵۲/۹.

۸۶. (الکافى)۳۷۸/.

۸۷. (الوسیله), ابن حمزه, چاپ شده در (جوامع الفقهیه)۷۷۵/.

۸۸. (مختلف الشیعه), ج۵۴/۹ ـ ۵۵.

۸۹ .(مسالک الافهام), ج۳۳۳/۲, چاپ سنگى.

۹۰. همان مدرک۳۳۴/.

۹۱. (مجمع الفائده والبرهان), محقق اردبیلى, ج۴۴۲/۱۱, انتشارات اسلامى, وابسته به جامعه مدرسین.

۹۲. همان مدرک۴۵۰/.

۹۳ . (جواهر الکلام), شیخ محمد حسن نجفى, ج۲۰۷/۹۳, دارالکتب الاسلامیه, تهران.

۹۴. همان مدرک۲۰۸/ ـ ۲۱۵.

۹۵. (مسالک الافهام), ج۳۳۳/۲.

۹۶ . این کلام, از شیخ انصارى است. یعنى براى آنان, اصل و پایه اجماع است.

۹۷. (وسائل الشیعه), ج۵۲۲/۱۷, ح۱.

۹۸. سوره (نساء), آیه ۱۲.

۹۹. (وسائل الشیعه), ج۷۵/۱۸ ـ ۷۶; (کافى), ج۶۷/۱ ـ ۶۸.

۱۰۰ . (المیزان), علامه طباطبایى, ج۲۷۶/۵, موسسه اعلمى, بیروت.

۱۰۱. (وسائل الشیعه), ج۵۱۵/۱۷, ح۲.

۱۰۲ . همان مدرک۵۲۲/, ح۱.

۱۰۳ . سوره (نساء), نود و دومین سوره نازل شده بر پیامبر گرامى اسلام است. پس از ممتحنه و پس از احزاب, نازل شده است.ششمین سوره نازل شده در مدینه است. (ر.ک: (تاریخ قرآن), رامیار ۶۹۲/, امیرکبیر) از مجموع این امور به دست مى آید که این سوره شریفه در اواخر سال پنجم هجرت, یا اوائل سال ششم, بر پیامبر گرامى اسلام نازل شده است.

۱۰۴. سوره (نحل), آیه ۴۴.

۱۰۵ . (کافى), ج۱۳۸/۷; (تهذیب الاحکام), ج۳۷۶/۹, ح۱۳; (وسائل الشیعه), ج۳۹۳/۱۷, ح۳.

 

نویسنده : احمد عابدینى

نوشته شده توسط سیدمحمدجواد | نظرات [0] | لینک به این مطلب |